X
تبلیغات
رایتل
دوشنبه 11 خرداد 1394
توسط: نوشا

مادر نشدی تا ...

پسرک تا حالا هزار بار موقع جدا شدن از من دم در مهد گریه و بی تابی کرده یا بهم پناه آورده . بارها اومدم بیرون گریه کردم و پریشون شدم ولی امروز که بی صدا رفت بغل مربیش و در سکوت  فقط نگاهم کرد و گوشه های لبش اومد پایین ، بغض کرد و چشماش پر شد ، یه جوری ته دلمو لرزوند که در دم  اشکم چکید پایین . هنوزم از به یاد آوردنش داغون میشم . چه می کنی با دل من بچه ؟
عزیزکم زندگی همه اش جبره . تو رو به زور به این دنیا آوردم و به زور می خوام به هر سختی عادتت بدم که چی ؟ که مرد بشی ! و برای سختی های بیشتر و دردهای بزرگتر آبدیده بشی ! حالم بده بابا . حالم بده از این زندگی .

شنبه 2 خرداد 1394
توسط: نوشا

تو عشق زیبای منی

این چند روز اخیر یعنی از وقتی از سفر برگشتیم احساس می کنم یه دفعه خیلی بزرگتر شده هم حرکاتش هم حرف زدنش . خیلی کلمه ها رو بداهه میگه و بیشتر بهمون جواب میده به نسبت قبل . مثلا عبارتای  مامان بزرگ و بابا بزرگ ( البته بیشتر می شنویم مامان زُگ و بابازُگ )  از جمله ترکیباتیه که تو سفر یه دفعه رو کرد . حتی  محبت کردن و راضی کردن ما رو خیلی ماهرانه تر بروز میده . روی هم رفته خوش اخلاق تر شده ( یا شاید اثر تعطیلات من و کنار هم بودنمونه ) .امروز داشت خرما می خورد  گفت آب آب و چون دهنش پر بود صداش حالت گرفته و بم داشت من خندیدم اداشو درآوردم و اونم خندید بعد چندین بار هی ادای خودشو درآورد و خندید . برای من جالب بود که به این مرحله از درک رسیده .

خلاصه هر چی با دل ما همکاری می کنه و خیلی تدریجی و بی شتاب مراحل رشدشو طی می کنه ولی من همچنان در حیرتم . تو این چند روز هی نیگاش می کنم و میگم ببین پسره  چه بزرگ شده ! وقتی کنارمون غذا می خوره وقتی تو تختش خوابیده وقتی حرف می زنه وقتی بازی می کنه یا بیشتر وقتی حرفای ما رو می فهمه . از همین الانا دلم برای فسقلیاش و اولین هاش تنگ شده .

جمعه 1 خرداد 1394
توسط: نوشا

175 نفر با دست بسته ...

دلم خون شد وقتی خبرو شنیدم . هنوز خون می جوشه تو دلم تو چشمم تا بهشون فکر می کنم یا حرفی می شنوم و می خونم  . تصورش فقط دردناک نیست ویران کننده است . وقتی فکر می کنی چقدر از این 175 تاها بوده و ما این همه سال و روز زندگی کردیم بی هیچ خیالی و این 175 تاها چقدر عزیز و خانواده و دلبند داشتن که سالیانی در برزخ انتظار سوختن و چشم به در دوختن . احساس گناه می کنم از بودنم حتی . می بینی کربلا قصه و افسانه نیست ؟
اصلا حتی دلم نمیاد چیزی بنویسم . هی می نویسم و پاک می کنم . فقط باید از عمق روح و جان با این حجم عظیم درد روبرو شد .