هفت فروردین

با تو من با بهار می رویم

هفت فروردین

با تو من با بهار می رویم

چی چی ماسیون اداری ( اینجا ایران است 3 )

قبلا که هنوز تو ادارات ما اتوماسیون اداری ! نشده بود چند تا کاغذ میدادن دستت ازاین اتاق به اون اتاق امضا بگیر و اینا  ...  حالا خودت دست خالی مثل سگ حسن دَله ( بلانسبت شما ) باید بدویی از این اتاق به اون اتاق که ببینی نامه ات اومده تو کارتابل ایشون و اوشون  ! آخرشم نمی فهمی کارت انجام شده یا نه !!!  

مثال زنده و گنده اش خود بنده که بعد دو ماه فهمیدم انتقالیم همون روز اول موافقت شده و مدارکم رفته محل جدید ، اونوقت به خودم میگن نشده و منم مثل اوسگولای 6 سیلندر هنوز دارم بی جیره و مواجب همون محل قبلی کار می کنم !!!  بعد هم شاکی میشن که چرا نرفتی چرا نفهمیدی چرا پیگیری نکردی !!!!!!!!!!!  

ای خدا!!!!!!!!

 

البته اینجا ایران است !

۱۹ آبان 88 اتفاق افتاد

7farvardin

 

من عشقم را در سالِ بد یافتم
که می‌گوید «مأیوس نباش»؟ ــ
من امیدم را در یأس یافتم
مهتابم را در شب
عشقم را در سالِ بد یافتم
و هنگامی که داشتم خاکستر می‌شدم
گُر گرفتم.

  

 

 

پ . ن : از اولین دیدار و آشنایی ما یکسال گذشت و ما امروز کنار همیم .  

 

پ .ن : شعر بالا از شاملو ست کاملش را اینجا بخوانید . 

 

اینجا ایران است (2)

رفتم مدرسه می بینم داره یه سرود پخش میشه و یه گروه هم ایستادن دارن با ایما و اشاره اجراش می کنن  . (دور از جون شما کمی هم دلمون سوخت و آخی واخی هم کردیم) .

 

از بچه ها پرسیدم : اینا از مدرسه ناشنوایان اومده بودن ؟ 

میگن : نه  . بچه های مدرسه خودمون بودن .

 

میگم : ناشنوا بودن ؟  

میگن : نه  

 

میگم : شما ناشنوا بودین ؟  

میگن : نه  

 

میگم : خوب این چه کاریه حالا ؟! 

میگن : قشنگه خوب !!!  

    

 

  

اینجا ایران است (1)

اگه به وقت خواستی یادت بیاد کجا زندگی می کنی مثل امروز من برو دنبال وام بانکی یا برای پیگیری انتقالیت برو آموزش و پرورش  . اونوقت می بینی چطوری داری به صد و سی و پنج زبون زنده و مرده دنیا ، به در و دیوار و عالم و آدم  فحش میدی .

ننوشتن یا خوانده نشدن ؟ مساله اینست !

من از اول اصلا دیر شروع کردم . وبلاگ نویسی رو میگم سالها وبگردی کردم و مثل موریانه وبلاگ جویدم.  همه ریز و درشت وبلاگنویسا و وبلاگاشونو  می شناختم تا همتم ( یا حالا هر چی ) جمع بشه و شروع کنم به نوشتن . بعد خوب به کندی و تنبلی . نه اینکه حرفی برای گفتن نداشتم نه اینکه بلد نباشم بنویسم و نه اینکه های دیگه ... فقط تنبل بودم . خواننده هم کم و بیش داشت به اندازه خودش و به اندازه اینکه من اصلا اهل تبلیغ و زد وبند و لینک بده لینک بگیر و اینا هم نبودم خوب بود بدنبود چرخش می چرخید الحمدلله ! فقط چی ؟ تنبل بودم . 

حالا هم هنوز تنبلم نه مثل قبل البته ، ولی چی ؟ هیچی پدرجان وقتی کسی نمی خونه برای چی بنویسم ؟ برای کی ؟ از وقتی از مالزی برگشتم هی این عکسا رو مثل آش عزا گذاشتم جلوم که یه پستی در مورد سفرمون بنویسم ، ولی چی ؟ حسش نیست . انگیزه و دل و دماغ ندارم . باباجان قبول کن ما از گاری وبلاگ نویسی افتادیم بیرون خلاص  . همه افتادن تو گودر و هی چیز دست به دست می کنن . یه چند تا سوژه رو کردن تیتر مجلس هر کی میاد یه چیزی میذاره روش  و یکی رو چهل تا می کنن و بده بغلی و دِ برو که رفتی . باید اسم در کنی با همین ژانربازیا و گرنه اوتی .   

منم گودر می خونم ولی گودرو دوست ندارم . محیطش آدمی مثل منو راضی نمی کنه . من آدم فیووریت بازی ام . من دلم می خواد هنوز لینک به لینک وبلاگ جدید کشف کنم  و از کشفیات خوبم لذت ببرم . من دلم حتی برای در و دیوار وبلاگایی که می خوندم تنگ میشه . من دلم میخواد برم ببینم واقعا آدما با پای خودشون اومدن و مطلب خوندن نه اینکه یه پست بیفته تو دست مافیای گودرستان  و الکی هی شِر و شِر . بی خیال نمی خواستم گودرآباد رو نقد کنم چون حوصله ندارم الان . اونم خاصیتهای خوبی داره برای خودش مثل صرفه جویی دروقت و اینا . بگذریم فقط می خواستم بگم مستمع صاحب سخن را بر سر ذوق آورد زیادی لفتش دادم .

 

 

پ . ن : حالا یکی نیست بگه حال نداری بنویسی کم غر بزن

شام آخر

دلم غم داره اونم نه یه ذره ... دنیا دنیا  

نمی دونم چرا با این همه خستگی و دغدغه ذهنی ،  عطش نوشتنم گرفته امشب ! 

امشب شام آخر مجردی نوشاست . بالاخره قراره بعد این همه مدت و فراز و نشیبهای خوشگل ! بریم سر خونه زندگیمون .  از روزی که باهام تماس گرفتن برای معرفی و آشنایی تا فردا دقیقا میشه 9 ماه و ظاهرا قراره فردا  فارغ بشیم و امیدوارم فقط کار به سزارین نکشه !  

همه این سالها زندگی سختی رو پشت سر گذاشتم خیلی سخت ... سخت تر از اونی که بتونم اینجا قصه شو بگم . طبق معمول که به همه چیز باید با عذاب و زجر برسم خوب طبیعیه که برای ازدواج هم باید حسابی ...   

 

 شام آخر

 

بگذریم ولی شاکرم و خوشبخت که همراه و همسفری رفیق راهم بود که مرهم همه زخمهام شد .  

دلم غم داره نه برای شروع زندگی جدید بلکه به خاطر خستگی همه این راه پر پرپیچ و خمی که پشت سر گذاشتم ، به خاطر سنگینی کوله بار  پر اندوهم ، به خاطر خیلی از چیزایی که حق طبیعی من بود و به ناحق ازم گرفته شد ، به خاطر خیلی از خواسته ها و آرزوهایی که تو هر ایستگاه این سفر به ناچار جا گذاشتم ... بازم بگذریم آدمِ ضجه مویه نیستم خودش اومد و بهتره که ادامه اش ندم  .

دارم وارد زندگی جدید میشم برای خوشبختی به انرژی خوب و دعای خیر تو نیاز دارم دوست من  

   

                                                                    

گاه ؟!

 

هر کجا هستم باشم   

آسمان مال من است   

پنجره ، فکر ، هوا ، عشق ، زمین مال من است   

چه اهمیت دارد  

                       گاه اگر می رویند  

                                         

                                                قارچهای غربت ؟