هفت فروردین

با تو من با بهار می رویم

هفت فروردین

با تو من با بهار می رویم

بنشینم و صبر پیش گیرم ...

 

 

« همیشه حرفهایی هست برای نگفتن و ارزش عمیق هر کس به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد ».

اینو دکتر شریعتی گفته درست و نادرستشو نمی دونم و البته نمی دونم چقدر هم به حال و هوای الان من ربط داشته باشه ولی همین که اومدم در اینجا رو باز کنم و تار عنکبوت زدایی نمایم ! تو ذهنم جاری شد . 

یه چیزایی رو باید گفت یه چیزایی را هم نه که نباید گفت گفتنش سخته ، درد داره ، مثل همین آفتی که چند روزه گوشه دهنم جا خوش کرده وقتی زبونم میره تو اون حفره دردناکش ، وقتی مدت زیادی دهنم بسته است و تا می خوام باز کنم ورم زجرآورش جیگرمو خراش میده .

آره ای کاش میشد گفت نه اینکه رودربایستی کنم نه ... دردش زیاده ... فقط همین

خاتمی عزیز من

 

 

 

 

 

 

 

 

پ. ن 1 : شرح این پست با شما    

 

پ . ن 2 : این بریده روزنامه از همون اوایل دوران ریاست جمهوری ایشون تو آرشیو  من بوده یه جور خاصی دوستش دارم

خدایا خدایا تا انقلاب مهدی وبلاگ ها رو نگهدار !

 خداییش ها !!!

واقعا خجالت نمی کشم ؟!  

چرا خوب خیلی خجالت می کشم از اینکه صد ساله اینجا چیزی ننوشتم  

به زودی می نویسم حتی اگه همه دنیا بگن دیگه وبلاگ نویسی کار عبثیه  

حتی اگه همه دنیا مینیمال بنویسن و تو گودر و فرندفید و فیس بوک لایک و کامنت بارون بشن  

 دلم نمی خواد یه روزی برای حس نوستول خوندن و نوشتن وبلاگ هم چشام پر اشک بشه

باید بنویسم  

می نویسم ایندفعه که بیای حتما اینجا یه پست تازه می بینی که البته ویژه هم هست   

آیینه ای رو به خدا

 

 

 

نقاشان چینی با نقاشان رومی در حضور پادشاهی، از هنر و مهارت خود سخن می‌گفتند و هر گروه ادعا داشتند که در هنر نقاشی بر دیگری برتری دارند. شاه گفت: ما شما را امتحان می‌کنیم تا ببینیم کدامتان، برتر و هنرمندتر هستید.
چینیان گفتند :ما ...  میان دو دیوار مقابل  را پرده کشیدند و دو گروه نقاش ، کار خود را آغاز کردند. چینی‌ها صد نوع رنگ از پادشاه خواستند و هر روز مواد و مصالح و رنگِ زیادی برای نقاشی به کار می‌بردند.
بعد از چند روز صدای ساز و دُهُل و شادی چینی‌ها بلند شد، آنها نقاشی خود را تمام کردند اما رومیان هنوز از شاه رنگ و مصالح نگرفته بودند و از روز اول فقط دیوار را صیقل می‌زدنند.
چینی‌ها شاه را برای تماشای نقاشی خود دعوت کردند. شاه نقاشی چینی‌ها را دید و در شگفت شد. نقش‌ها از بس زیبا بود عقل را می‌ربود. آنگاه رومیان شاه را به تماشای کار خود دعوت کردند. دیوار رومیان مثلِ آیینه صاف بود. ناگهان رومی‌ها پرده را کنار زدند عکس نقاشی چینی‌ها در آیینة رومی‌ها افتاد . زیبایی آن چند برابر بود و چشم را خیره می‌کرد شاه درمانده بود که کدام نقاشی اصل است و کدام آیینه است؟ 

  

 

سلام بر تو ای آیینه جمال و جلال خداوندی  

یا علی ابن موسی الرضا

 

 

 

 

  

  

 گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم               چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی  

 

چشم امید و دست دعا و پای همت ما ...  

لطف تو و دست عنایت و گشایش گره از این روزگار مصیبت  

 

  

پ . ن : قصه مری کردن رومیان و چینیان در علم نقاشی و صورتگری؛ دفتر اول: بیت ۳۴۶۷ تا ۳۴۹۹  

بازگشت

گاهی به این سوالا فکر می کنم که مثلا دوست داری زندگیتو به عقب برگردی ؟  

از کجا دلت می خواد دوباره شروع کنی ؟  

 فکر می کنی اگه برگردی زندگی رو چطور ادامه میدی ؟  

 

 

وقتی به اشتباهاتم ، به کوتاهی های خودم ، به کارهایی که می تونستم انجام بدم و انجام ندادم ، به حقوقی که ازم گرفته شده ، به جفاهایی که در حقم روا شده فکر می کنم گاهی دلم می خواد برگردم البته نه از اول اول ، از اونجایی که خودم صاحب اراده و تصمیم شدم ولی ... 

ولی وقتی فکر می کنم برگردم و همه این ناملایمات رو دوباره از سر نو تجربه کنم ، دوباره ناکامی های رنگ و وارنگ زندگی به زور به خوردم داده بشه ، دوباره با همین آدمها و با همین روزگار همسفره و همقدم بشم نه تنها دلم نمی خواد برگردم بلکه می خوام بقیه عمرمو هم تخته گاز طی کنم بره !  

 

حیف که همیشه عاشق زندگی بودم و هستم و این مرض من همچنان علاج ناپذیره ...  

 

بگذریم وقتی تو این مورد هم مثل همه جای  زندگی جبر حاکمه بهتره بهش فکر نکرد نخطه

 

 

امید

 

  

 

من از ترحم بر خویش سخت بیزارم   

و با وجود همین چهره های آشفته   

من آن سپیدی خاکسترم  

که ته نشین شده ام  

و مانده ام  

و چشمهایم را  

به چشمهای تو می دوزم  

و دلشکستگی ام را امید می خوانم  

به این گمان که در آن زیر  

                                       زیر خاکستر  

اجاق مختصری هست و صبر باید کرد  

به این امید و خیال است  

که ته نشین شده ام  

و مانده ام

 به رغم آنکه  

دلم چکاوک آتش گرفته را ماند 

مدام می سوزد  

 

                          رضا براهنی  

 

روزها

از بی ثمری روزهای گذشته ام خسته ام  

خسته و داغون و بی حوصله و هر روز بدتر از دیروز  

اینکه همیشه هم میگم فردا  روز دیگریست می دونم که مزخرفی بیش نیست 

فردا هم روزیست مثل دیروز مثل امروز  

 

فقط می شینم به تماشا که  تموم بشه این عمر ،عمری که نام دیگرش بیهودگیست