هفت فروردین

با تو من با بهار می رویم

هفت فروردین

با تو من با بهار می رویم

نمی دونم ها

سلام  

خوبی ؟ خوشی ؟  

چیه خیلی سوال فجیعی بود ؟ نمی دونم منم یکی ازم می پرسه در بهترین حالت نمی دونم چی جواب بدم و غیر از این که دیگه نمی دونم واقعا ... بگذریم  

نمی دونم چرا حالا بعد این مدت ننوشتن ویرم گرفت همین الان بشینم بنویسم در شرایطی که مثلا قرار بود برم مخشامو بنویسم ، بعد باید برم سازمان ، بعد از ظهر وقت مشاور دارم ...  

آره مشاور ! چیه تعجب کردی ؟ نه تعجب نکن نوشا هم یه وقتایی واقعا نمی دونه گره های این لعنتی رو چطوری باز کنه و یا واقعا گاهی از تلاش کردن هم جونش به لبش میاد ...  

خوب نمی دونم ، نمی تونم ، نمی خوام ... خسته شدم از بس همه چی رو باید خودم تنهایی و با دستان توانای خودم !!! رفع و رجوع کنم ... آره نوشا هم گاهی نمی دونه  ! خیلی عجیبه ؟

نمیدونم چرا این چند وقت با این همه گیر و گرفتاری های سیاسی و اجتماعی و شخصی کمتر می نویسم ؟ ولی خوب باید بنویسم همه چی رو ... همه چی رو برای ثبت در تاریخ ! 

نمی دونم چرا با این همه مشکلات پیرامونی ، خودم هم به مشکلاتم اضافه می کنم ؟ الان مساله اصلی من نوشتن و تموم کردن این پایان نامه کپک زده کوفتیه ولی اگه بگم شروع هم نکردم باور نمی کنی !  

نمی دونم چرا فشار وحشتناکی که از همه طرف روی مغز و اعصاب و روانم بوده رو روی حساس ترین مساله ام سرشکن کرده ام ؟ بچه خوب بشین بنویس تمومش کن اقلا بذاری زودتر بری از این خراب شده ! 

بعد نمی دونم چرا میگم خراب شده ؟ در عین حال که وقتی می گه وطنم پاره تنم دلم برای خودش و مردمش پاره پاره میشه ؟! 

نمی دونم چرا موندم و معلوم نیست بالاخره رفتنی هستم آخر یا نه ؟ و با همه اینکه می دونم اینجا دیگه جای موندن نیست باز هیچ اقدامی نمی کنم ؟  

نمی دونم ! یعنی افسرده شدم ؟ یعنی مشکل دارم ؟ یعنی مرض دارم ؟  

نمی دونم خوب !  

نمی دونم چرا دلم می خواد خودمو هلاک کنم ؟ از بس این روزا حرفای تند می زنم و می نویسم و حرف هیچ کسو گوش نمیدم ! نمی دونم یعنی تنم میخاره ؟ یعنی دلم برای اونایی که اون تو هستن تنگ شده ؟ نمی دونم به این میگن عملیات انتحاری ؟ نمیدونم چرا همیشه برام عجیب انگیز بود کسی که به خودش بمب می بست می رفت میزد خودشو به در و دیوار ؟   

نمی دونم چرا من این روزا اینقده می خورم و می خوابم ؟ همیشه در شرایط بد روحی اینجوری میشدم ! یعنی الان حالم بده ؟ نمی دونم ! پس کیه که اینقد میگه و می خنده ؟  یعنی خل شدم ؟!!  نمی دونم ! 

به قول بچه ها به کجا می رویم ؟ 

نوشا به کجا می روی ؟؟؟ 

نمی دونم !!! 

  

به خاطر همه این نمی دونم ها و نمی دونم های دیگه ای که وقت و حوصله نوشتنشو ندارم این پست شد پست نمی دونم ها  

حالا اگه حالشو داشتی بشین بشمر چند تا نمی دونم در این پست به کار رفته جایزه داره ها  ولی نمی دونم چی ! 

 

خوش باش لطفا اگه حالشو داری  

 

شعر برهنه

 

 

 

به جز دو دست من، دو چشم من، لبان من

به جز دو دست او، دو چشم او، لبان او

کس از کسان شهر را خبر نشد

که من مکیده ام ز قلب او، هزار آرزوی او

کس از کسان شهر را خبر نشد

که این درخت خشک را

من آفریده ام

 

کس از کسان شهر را خبر نشد

که آبشار شیشه ها فرو شکست و ریخت

و یک زن از خرابه های قلب من رمید

و مردی از خرابه های قلب او گریخت

 

به جز دو قلب ما، درون خانه ای ز خانه های شهر،

کس از کسان شهر را خبر نشد

که کشتن است عشق، عشق کشتن است

کس از کسان شهر را خبر نشد

که مردن است عشق، عشق مردن است

 

کنون برهنه ایستاده ام میان چار راه شهر

شفای من، درون خانه ای ز خانه های شهر نیست

شفای من درون قلب عابران چار راه نیست

شفای من درون ابرهای روی کوه هاست

شفای من درون برف هاست

 

برهنه ایستاده ام میان چار راه شهر

و نعره می زنم:«ببار! هان ببار! هان ببار، ابر!

که گرچه مرده قلب من، ولی نمرده روح من

ببار! هان ببار! هان ببار، ابر!»

 

 

 

برهنه ای در چار راه

شعری از رضا براهنی

از دفتر  آهوان باغ

دوست


بعد یه صد و بیست سالیه دارم مطلب می نویسم البته اینجا و گرنه فرندفید که ریا نباشه دائم الفیدم. اما اگه فکر می کنی تو این گیر و دار انتخابات میخوام پست سیاسی بنویسم باید بگم سخت در اشتباهی نه اینکه دلم نخواد و حوصله نداشته باشم یا اینکه اهلش نیستم و این حرفا بلکه یه موضوع مهمتری هست که مدتهاست بهش فکر می کنم  و می دونم  بهترین وقت برای نوشتنش حالاست . گرچه با این اشتغالات ذهنی شاید نتونم اونطور که باید و شاید بنویسم و از الان می دونم آخرش شرمنده ام .
سال هاست که ساکن دنیای مجازی اینترنت شدم ولی یادم نیست  دقیقا کی و کجا و چجوری شد پس خیالت راحت باشه که تاریخچه نمی خوام بگم . فقط یادمه شاید دو سالی کمتر یا بیشتر طول کشید که یاهو مسنجر نصب کنم چون اونقدر از صحنه چتهای طولانی و بیحساب کتاب بیزار بودم که خودم حاضر نبودم تجربه اش کنم . در نتیجه وبگردی های من شروع شد و آشنایی با آدمها از طریق آثار و نوشته هاشون . دنیای عجیب و بی پایانی بود پر از تنوع و تجربه و دانستنیها و آدمهای جدید . حالا چون این دنیا مجازی بود آدمهاش هم مجازی بودن ؟ آره بودن .
خود من به دلایل شخصی ( که بدم نمیاد یه روزی در موردش بنویسم ) بدون هیچ نام و تصویر واقعی حضور داشتم و دارم پس می تونستم هر کس و هر چیزی باشم ولی جور دیگه ای خودمو ابراز کنم یا اینکه قوانین و شرایط زندگی در این دنیا متفاوته . این در مورد همه افراد دیگه هم می تونست صدق کنه . اما یه مساله هست که نمیذاره این قانون همیشه تعمیم داشته باشه و اون وبلاگنویسیه به خصوص شخصی نویسها . اینجاست که آدمها به مرور زمان خود واقعیشون رو ابراز می کنن هر چند به جای واقعیتشون از تصوراتشون بگن . برای من که خودمو اهل نوشتن می دونم شناخت آدمها از طریق نوشته هاشون نه تنها سخت نیست که خیلی هم  جذابه  . این خود واقعی می تونه حقیقت درونی اون فرد باشه که حتی خودش هم ازش بی خبره یا انکار ش می کنه . آدما تو نوشته هاشون خود خودشون هستن . ولی باز هم این دوستی ها و آشنایی ها متفاوت از روابط ما در دنیای واقعی بود اون چشم در چشم شدن ها ، اون حس نزدیک بودن ، دیدن و شنیدن همدیگه وجود نداره . تو هستی و روح اون شخص که درون نوشته ها و آثارش جاریه و این خیلی برام قشنگ بوده و هست . چیزی که برای من ایده آله همینه اینکه آدما صرفنظر از اینکه چه جنسیتی دارن ، چند سالشونه ، چه شکلی ان ، چی می پوشن ، بچه کی هستن ، خونه شون کجاست و ... برام مهم که چی فکر می کنن و تو این زندگی چه حرفی برای گفتن دارن .  

کم کم آشنایی ها ، همفکری ها و در نهایت دوستی ها شکل گرفت . شاید به دلیل موضع سخت خودم که سعی کردم دوستی هامو حتی الامکان در همون چارچوب مجازی نگهدارم خیلی به ندرت آشنایی های بیرون نت پیش اومد معمولا هم به تصادف یا ضرورت . اما ما تو این جامعه مجازی کاملا یه شهروند بودیم و زندگی ها و روابط یه جورایی مثل بیرون بود .  

دیگه حالا بعد این سالها وقتی نگاه می کنم می بینم دوستایی دارم که شاید به جرات بگم خیلی صادقانه تر ، بی آلایش تر و صمیمانه تر همدیگرو دوست داریم و در کنار هم زندگی می کنیم . این سالها با هم رشد کردیم ، موفقیت هامون و شکستهامون در کنار هم بود ، رفیق تلخ و شیرین هم بودیم ، پای بحثهایی نشستیم و دوستانه از هم یاد گرفتیم که شاید بیرون نت هیچ وقت موقعیتشو بهمون نمیداد یا نتیجه مثبتی نداشت. وقتی یکی نیاز به کمک داشت هر کسی به دنبال راه حلی بود ، از همفکری و نیک اندیشی دریغ نکردیم ، در رویدادهای خوش و ناخوش با هم بودیم ، درددل گفتیم ،  با هم خندیدیم ، با هم گریه کردیم ، برای هم دلتنگی کردیم ، غصه خوردیم ، نگران شدیم ، شادی کردیم . جشنهای تولد و عروسی و پیروزی هامون رو گرفتیم . برای هم خاطره ساختیم و خاطره شدیم . من به جرات میگم بهترین دوستای من امروز از میان همین دوستان مجازی ! هستن کسایی که حتی کوچکترین تصوری از چهره من ندارن و من هرگز از نزدیک ندیدمشون . این دوستان کم نیستن ولی اونقدر عزیزن که هر کدومشون بخش بزرگی از دنیای دوستی های منن شاید لازم نباشه اسماشونو بگم  اما یه نفرو باید نام ببرم که خیلی برام عزیز و محترمه ، مثل یه دوست واقعی همیشه دلسوز و راهنمای من بوده ، هر چند از خودمم کم سن تره ولی اونقدر ازش چیز یاد گرفتم که گاهی فراموش می کنم چقدر جوانه ، کسی که هیچ وقت ندیدمش ، تموم دوستی و همراهی ما در همین قاب بسته نت بوده اما هم خودش و هم همسرش از بهترین دوستانم هستن و اعضای دوست داشتنی خانواده بزرگم  .  

اکسیر عزیز و بزرگوار امروز تولدشه و چند روز پیش هم تولد وبلاگ خوبش اکسیر که از اولین وبلاگهای فارسیه و اولین وبلاگهایی که تو فیوریت من جا خوش کرد . کتابی که از وقتی به روی من باز شد هر صفحه اش برام پر از نکته های جالب و آموزنده بوده .

 

تولدت مبارک به همین سادگی با همین شرمندگی  

  

  

 

 

  آرزوی من برای تو تندرستی ، شادی و پویاییست و خوشبختی پایدار در کنار همسر مهربانت
                                                                                         

                                                                        همواره در پناه حق و  دوستی ها بر دوام 

هفت فروردینی دیگر

  بهار بهترین بهانه برای آغاز
و آغاز بهترین بهانه برای زیستن   

 

 

 

 این اس ام اس یکی از دلچسب ترین اس ام اس های بهارانه امسال بود همه حس من از نوروز و بهار و البته تولدم : هفت فروردین
همیشه در زندگیم دو زمان هست که اونقدر ته دلمو می لرزونه که ناخواسته اشک به چشمم میاره یکی زمان تحویل سال یکی تولدم
فکر نکن از سر خودخواهیه ولی نمی دونم چرا تولدم اینقدر برام حس ویژه ای داره !  خیلی احساس نمی کنم افراد روز تولدشون براشون متفاوت از روزهای دیگه باشه ولی برای من عزیزه و روز به روز هم عزیزتر میشه . خیلی برام سخته که بشینم در خلوت خودم بهش فکر کنم . یه جورایی برام مبهم و رازآلوده . لحظه تولد ، دنیای پشت سر و جهان فرارو ، حس تلخ و شیرین زیستن ، نمی دونم چه چیزی تو اینا برام هیجان انگیزه و حس ژرفی میده ولی از اون دسته آدمهایی هستم که علیرغم  اینکه همیشه زندگیم پر از فراز و نشیب و دست اندازهای بدی بوده و هست  ولی عجیب و عاشقانه زندگی رو دوست دارم و اون ته تهش ازش عمیقا لذت می برم . در ضمن به مرگ و دنیای بعد از اون هم خیلی فکر نمی کنم و به نظرم نمیاد با این داستانهایی که برامون تعریف می کنن خیلی جور در بیاد . کلا حس بدی نسبت به مرگ ندارم چون به جای مرگ و هول و هراس واهی اون به زندگی فکر می کنم به فردا و فرداهای دیگه ، به طلوع هایی که در راهه، به بهاران هر ساله و ...  زندگی زیباست خیلی زیبا ... اونقدر که وقتی به آغازش ،به لحظه تولدم ، به همون روزهایی که دنیا جان تازه ای میگیره و شکوفه ها چشم باز می کنن فکر می کنم گریه ام میگیره . گریه ای هم از سر شوق هم از سر رنج ... مثل اون پروانه ای که می خواد سر از پیله در بیاره .
زندگی زیباست ، جدی و ژرف
تولد بهار مبارک و تولد شکوفه ها و تولد تو و تولد من  هزاران بار هزاران بار  

  

سایه های تاریک

چند روزی سر و کله ام پیدا نبود هفته قبل برای دو سه روزی رفتم مشهد زیارت امام رضای عزیزم .  تقریبا بی خبر و کاملا تنها . از اون وقتایی که فقط دلم تنهایی می خواست . تنهایی ، هوای عالی بهاری ( که دوستان مشهدی بهش میگن سرد ) و زیارت ...    

خیلی خوب بود خیلی چسبید با همه خستگی های ناشی از برنامه فشرده و کوتاهم ولی عالی بود . از طرف همه دوستانی که می شناختم و نمی شناختم به حضرت سلام دادم . امیدوارم جوابش رو گرفته باشن .   

  

نمیذارن ... نمیذارن اخلاقت رو فرم باشه هر کی به یه نحوی. نمی دونم منم همینطور عامل آزار دیگران رو فراهم می کنم یا نه ؟!  

تو این جامعه پرتعارف و سفله پرور ما ، تو این فرهنگی که تا وقتی دورو و ریاکار باشی روبراهی هم خودت راحتی و هم پیش بقیه عزیز و محترم واقعا جای موجوداتی مثل من نیست . انگار تو این مملکت قاطع بودن ، بی تعارف رفتار کردن و برای خودت چارچوب و خط مشی داشتن کم جرمی محسوب نمیشه !  

 

این جور موقع ها از خودم لجم میگیره :   

 

- وقتی می بینم از بس همیشه با هر دلخوری و رنجشی که از دیگران بهم تحمیل میشه باز هم بهشون احترام میذارم و با روی خوش برخورد می کنم طوری که میشه وظیفه ! کافیه یه وقت سرحال نباشی یا گرفتارهستی و وجودشون جز زحمت چیزی برات نداره و نتونی مثل همیشه تحویل بگیری اونوقت بدهکار میشی بیا و ببین !   

 

- وقتی می بینم با همه اینکه فکر می کنم آدم قاطعی هستم دیگران به خودشون اجازه میدن هر طوری دلشون می خواد برای آدم برنامه ریزی کنن ، تصمیم بگیرن و صلاح تو رو تشخیص بدن !  

 

- وقتی می بینم آدمهایی که با نفهمی خودشون در حقم دوستی می کنن از صد تا دشمنی بدتر ( تازه سعی می کنم به خودم بقبولونم از روی نفهمیشون بوده نه بدجنسی ) و بعد خوب که همه چیزو خراب کردن حالا بیان برام با دلسوزی و بزرگواری هر چه تمام تر بهم لطف کنن و از این بدبختی !!! که خودم برای خودم ساختم ! نجاتم بدن ... ای خدااااا ! تازه وقتی هم می خوای این سایه لطف رو حتی خیلی مودبانه از سرت کم کنی طبق معمول میشی بدهکار و صد البته در دل و خلوت اونا یه دختر بی شعور و بی نزاکت و نمک نشناس .  

 

- وقتی طبق دیدگاههای خودم نسبت به حرفه معلمی همه بدبختی هایی که می کشم رو وظیفه خودم می دونم بعد می بینم اولیاء بدترین دانش آموزانت میان با رویی بلانسبت سنگ پای قزوین یه چیزی هم طلبکار میشن و من باز هم بدهکار دیگه چی می تونم بگم ؟    

 

- وقتی در فعالیت های جمعی : کار ، سفر و ... از بدیهی ترین حقوق خودم به نفع منافع جمع یا طرف مقابلم می گذرم و می بینم نه تنها نمی فهمن و اهمیتی نمیدن بلکه طبق معمول بازم منم که بدهکارم ! جز اینکه از خودم بدم بیاد چیکار می تونم بکنم ؟

در تمامی این موارد رک گفتن ، بی تعارف روی حقوق خودت پافشاری کردن و از مرزهای اخلاقی و وجدانیت دفاع کردن یا حداقل اینکه در امور شخصی طبق سیستم و برنامه خودت رفتار کردن، عمل بسیار ناپسندی محسوب میشه و اگر خوب هم بتونی بایستی و فرصت و جسارت بیشتری بهشون ندی هم خواه ناخواه رنجش و خراشیدگی های روحیش چند صباحی با آدم می مونه .   

همیشه این جور موقع ها یاد فیلم بانو می افتم ظاهرا همیشه باید آدم ها رو در طبقه و مرز خودشون نگه داری و دائم موقعیت خودت و اونا را بهشون یادآوری کنی .   

 چقدر متنفرم از این آدم ها و موقعیت هایی که سایه های تاریک روح آدم رو پررنگ می کنن و  آدم سرخوشی مثل من رو مجبور می کنن به این تلخ نوشتن ها ... 

  

 

 

سایه های تاریک

 

وجدان آسوده بخواب که ... !!!


خیلی وقته اینجا ننوشتم دلیلش هم می دونی : امتحانات خودم و بچه هام که تموم مدتش هم با این سرماخوردگی لعنتی همراه بود . نمی دونم این ویروس عجیب چی بود که این همه وقت رهام نکرده فقط هر چند روز علائمش عوض میشه . هر کسی هم می رسه برای دلداریم میگه : " آره همه گرفتن ، ویروسیه که حاجی ها آوردن، دوا و درمون نداره باید بذاری دوره اش طی بشه " ! 
روزهای سپری شده روزهای خوبی نبود . خیلی سخت گذشت نه فقط به خاطر اینکه ناجور مریض بودم ، نه فقط به خاطر اینکه امتحان داشتم ، نه فقط به خاطر زحمتی که دوره امتحانات بر دوش هر معلمی تحمیل می کنه بلکه اون چیزی که خیلی اذیتم کرده و انرژیمو گرفته این بی مسوولیتی آدمهاست در هر مسوولیت و مقامی . در هر نقشی که تو این صحنه یکتای هنرمندی ما ! دارن ایفا می کنن :

( تذکر ، اخطار شدید امنیتی یا چیزی فجیع تر از اینا : اگه از خوندن مطالب زیر می خوای ناراحت بشی یا فکر کنی نوشا موجود خودخواه و مغروریه ناراحت شو و در مورد نوشا هم هر جور راحتی... ولی نخون چون من با اعتماد و اعتقاد اینا رو نوشتم . پس بی خیال شو و نخون !!! )


پرده اول :  مدرسه
بازیگران :
نوشا : در نقش معلم
همکارای گل و گلاب : ایضا

قراره سوالات هر درس و کلید اون رو یکی از دبیران مربوط طرح کنن و بعد از هماهنگی و تایید سایر دبیرانی که تدریس اون درس رو به عهده دارن تایپ و تکثیر بشه و البته برای این کار یه مهلت مشخصی هم تعیین می کنن. ولی از اونجایی که همیشه موجودات ابلهی مثل نوشا وجود دارن که باید طبق دستور عقل و و وجدان و وظیفه عمل کنن و از هیچ هزینه ای دریغ نکنن ( اعم از وقت و درس و اعصاب و هر چی ... ) و از طرف دیگه موجودات فراهوشی و فراوجدانی ! هم هستن که همیشه از همه وظایفی که برای ما تک سلولی ها مقرر شده معافند ( همون ضرب المثل از هفت دولت آزاد ! ) خوب عزیز دل برادری میاد میذاره یک روز مونده به امتحان درسی که وظیفه طرح سوالشو به عهده داشته ، یه سری سوال بدون هماهنگی با چغندرانی که ما باشیم تحویل دفتر میده که نمی دونم از تو لپ لپ پیدا کرده بوده یا موقع جارو و گردگیری از زیر فرش درآورده ( خودش میگه از نمونه سوالات یه دوره دیگه ای بوده ) . خلاصه چه دردسر که  نه قیافه سوالو داشت ، نه مفهوم روشن و ادبیات صحیح، نه استاندارد طراحی سوال رعایت شده بود و البته پر از غلط تایپی و املایی و انشایی ! همراه با کلیدی که 80% اون غلط بود ( یعنی به سوالات خودش هم پاسخ غلط داده بود ) !!!
حالا فکر کن که منم تبعید کرده باشن برای مراقبت سر یه کلاس و یه درس نامربوط ، بیست دقیقه آخر رسیدم بالا سر بچه های فلک زده دیدم چه اوضاعیه ! بچه یکی تو سر خودش می زنه یکی تو سر سوال و ورقه ! دانش آموز جماعت که نزده می رقصه با این وضع سوالات ببین دیگه چه شده و چه کرده  و بدتر از همه عذر من : بچه ها من سوالا رو الان تازه دارم می بینم اجازه بدید ببینم ... !  منو از توصیف بقیه ماجرا معاف کن که حالم بد میشه ... فقط اینکه با همه تعظیم و تکریم ( زیاده از حد) که در حق همکارای همدرس دلبندم به جا میارم با اون حال و روز منقلب و عصبی با لطف و محبت و شرمندگی تمام ، خدمت همکار مربوطه اعتراض نمودم تازه در نهایت بدهکار هم شدم !
به همین راحتی نتیجه زحمات یک ترم معلم و دانش آموزان فدای بی مسوولیتی و به جرات میگم کم سوادی یه عزیز دلبندی میشه که اسما و رسما معلمه و همین روزا هم مدرک فوق لیسانسش رو در آموزش دریافت می کنه !

 

پرده دوم :  مدرسه ، روزهای قبل از امتحان  ( میگن فلش بک یا یه همچین چیزی ... چون من تازه از مامانم قهر کردم و دارم نمایشنامه می نویسم  خیلی سخت نگیر !)
بازیگران :
نوشا : در نقش معلم
همکارای گل و گلاب : ایضا 

تمام مدت ترم اول این موجود عقب مانده که نوشا نام دارد و در صحراهای افریقا می روید  پا به پای دروس خود ، دروس همکارای دلبند و اینایی که ذکرشون رفت رو به خواهش بچه های بیچاره سر کلاس و درس خودش یا اوقات فوق برنامه رفع اشکال که چه عرض کنم اساسا تدریس می کنه و دم نمی زنه و تازه کاشف هم به عمل میاد که به به ! دلبندان محترم به این طفل معصوم ها چه گفته اند و چه مفاهیم عمیقی تدریس کرده اند که اگر بنده عمر ناقابل خود که هیچ سهم نوح علیه السلام رو هم صرف کنم به نتیجه نخواهم رسید . چه بسا که وقتی سر کلاس سال سومی ها درس می دم و می بینم قراره دیپلم بگیرن ولی هنوز تلفظ اصطلاحات پیش پا افتاده درسشون رو بلد نیستن و من پیر میشم تا درستشو تو دهنشون بذارم باید حساب کار دستت بیاد دیگه  ( البته نتیجه هم نمیده نمی دونم ماشالله این روش تدریسشون چیه که غلط ها رو اینقدر خوب برای بچه جا میندازن که من خودمو با گیسم سر کلاس حلق آویز کنم هم درست نمی شه ... الله اکبر !!! )

 

پرده سوم : دانشگاه
بازیگران :
نوشا و یه سری موجودات ناقص الخلقه و بیکار و علاف و بدبخت و بی سواد و بی عرضه و ... ( هر چی دیگه دلت میخواد ) مثل خودش : در نقش دانشجو  

بعد از همه مشقت ها و گرفتاری های کاری و شخصی و خانوادگی ، از همونایی که تا ما میایم بنالیم دوستان متاهل همیشه میگن بابا خوش به حال شما پس ما چی بگیم و الخ ...  ، با یه انگیزه مازوخیستیک ! برو درس بخون که مثلا فوق لیسانس بگیری تو این ممکلت بیشتر زجرکش بشی ، بعد از اینکه چندین درس گذروندی بدون اینکه روی ماه همیشه در محاق استاد محترم رو دیده باشی ، بعد اینکه دو جا شهریه بدی برای اینکه از یه نصفه کلاس استفاده کنی ، بعد این همه صرف وقت و هزینه و انرژی و آبرو و ...  و البته بعد از بازی کردن پرده های فوق الذکر و اون همه دلسوزی و حرص و جوش بچه ها ، میری خودت امتحان بدی می بینی ای داد ! بازم تکرار همون سریاله فقط جای تو اینجا عوض شده و به احتمال قریب به یقین اگه می خوای رنگ عافیت ببینی باید خفه خون هم بگیری . مثلا نمونه اش اینکه برای امتحان یه درس که دو جلد کتاب و مطلب مردافکن داره فقط سه تا سوال به شیوه همکار دلبندک طرح شده اونم از ربع آخر کتاب و یه چیزی تو مایه های پشت جلد ! بلدی بنویس نمره به درد بخوری که نمیگیری در هر حال ... بلد هم نیستی که به جهنّّّم با اشد تشدید ! استاد عزیز پنج ، شش تا درس مهم ارشد رو بهش میدن کل ترم نمیاد به بهانه اینکه یه ماه می خواد بره حج تمتع به جا بیاره ! خوب چنین بنده مقربی مقصره یا تو دانشجو ناقص الخلقه ... ؟!
بازم بگم یا ...   پس بذار این یه سکته دیگه ای که با نوشتن اینا داره دست میده برسه اگه رد کرد در خدمتت هستم . گرچه من اندوه دل نگفتم الا یک از هزاران !


تو رو خدا هر چی هستی باش فقط مسوولیت پذیر باش خواهشا  !  

آرزوها

 

  آرزوها

  
اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگرعاشق هستی، معشوقت هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهاییت کوتاه باشد،
و هنگام تنهایی، نفرت از کسی نیابی،
و بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.
 
برایت همچنان آرزو دارم
دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نا دوست و برخی دوستدار
که دست کم یکی در میانشان
بی‌تردید مورد اعتمادت باشد،
چون زندگی بدین گونه است...
 
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهند،
که دست کم یکی از آن‌ها اعتراضش به حق باشد،
تا زیاده به خودت غرّه نشوی.
 
و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی،
تا در لحظات سخت،
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است،
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سر پا نگه‌ دارد.
 
همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی،
نه با کسانی که اشتباهات کوچک می‌کنند،
چون این کارِ ساده‌ای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر می‌کنند،
و با کاربرد درست صبوری‌ات برای دیگران نمونه شوی.
 
امیدوارم هنگامی که جوان هستی،
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی،
و هنگامی که رسیده‌ای، به جوان‌ نمایی اصرار نورزی،
و وقتی پیری، تسلیم ناامیدی نشوی،
چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد،
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.
 
امیدوارم سگی را نوازش کنی،
به پرنده‌ای دانه بدهی و به آواز یک سهره گوش کنی،
هنگامی که آوای سحرگاهیش را سر می‌ دهد،
چرا که به این طریق
احساس زیبایی خواهی یافت، به رایگان.
 
امیدوارم که دانه‌ای هم بر خاک بفشانی،
هرچند خُرد بوده باشد،
و با روئیدنش همراه شوی،
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.
 
بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی،
زیرا در عمل به آن نیازمندی،
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگویی: «این مالِ من است»
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!
 
و در پایان، 
آرزومندم همسر خوبی داشته باشی،
که اگر فردا خسته باشید، یا پس‌فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.
 
اگر همه‌ی این‌ها که گفتم
فراهم شد،
دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم! 

 

 

                                  «ویکتور هوگو »

 

* با تشکر از مهرنوش عزیزم