X
تبلیغات
رایتل
پنج‌شنبه 9 بهمن 1393
توسط: نوشا

نیاز به نوشتن

دلم می خواست امشب بشینم بنویسم مثل قدیما مثل وقتی که کافی بود اولین کلمه رو روی کاغذ بیارم بعد گفتنی هام مثل سیل جاری می شد ولی اونقدر خسته و مریض و غمگینم که حتی نمی دونم از کجا شروع کنم و نمی دونم بعد نوشتن پشیمون میشم یا نه . ولی باید بنویسم ننوشتن هم جفایی از طرف خودم در حق خودمه . بذار این روزای لعنتی و این حال لعنتی هم ثبت بشه مگه این هم بخشی از  زندگی من نیست !

یکشنبه 5 آذر 1391
توسط: نوشا

آزاد نیستیم ولی ای کاش آزاده باشیم

در عجبم از آنهایی که کربلا و آنچه در آن گذشت را خرافه و افسانه می پندارند ! 

مگر خود شاهد زنده  این قصه پرغصه و مصیبت این روزهایمان  نیستند ؟!

 آیا اینها هم دروغ و افسانه و خرافه ای بیش نیست ؟!

دیگر زیارت عاشورا را خط به خط می فهمم 

خط به خط درد می کشم 

خط به خط در درونم فریاد می زنم

آری اینچنین است که : 

کل یوم عاشورا 

کل ارض کرب و بلا

دوشنبه 13 تیر 1390
توسط: نوشا

اینجا ایران است (4) : گردشگرانی که ما هستیم

 

من خیلی از جاهای دنیا رو نرفتم ولی خیلی از جاهای ایران خودمونو رفتم راستش می خواستم بدونم :  

 

1- غیر از اینجا کجاست که گردشگر بلند میشه با هزار جور هزینه و بدبختی  میره یه جای خوب تو طبیعت پیدا می کنه بعد آتیش روشن می کنه دودشو به جای هوای پر از اکسیژن می کنه تو حلق خودشو و ملت ؟! ( حالا اون قلیون کوفتیش بماند که هر جا میری یکی زیر دماغت روشنه )  

 

2-  یعنی اینجا هنوز کلمه آرامش واژه سوسولی و غریبیه یا همه جا ؟ من اگه بخوام برم از سکوت و آرامش طبیعت استفاده کنم و تو  هموطن خوش فکر من نیای زیر گوشم موزیک بندتمبونی ول بدی باید کدوم گوری برم ؟!  

 

3- جاهای دیگه دنیا هم مثل اینجا مردم همینجوری راه میرن زباله ازشون میریزه ؟! یعنی تو اون سوراخ سنبه ای که فکر می کنی پای بشر هنوز نرسیده مطمئن باش بطری آب معدنی و کاغذ پفک چی توز موتوری هست !  

 

4- دیگه کجا میشه دید وقتی باباهه می خواد یه مار آبی بدبخت مادرمرده رو کنار سنگای موج شکن به بچه اش نشون بده یه سنگ یه منی رو برمی داره شپلق می کوبه تو سر ماره ؟! 

 

5-  البته اینم فکر کنم مخصوص اینجاست فقط که بانوی محترم ایرانی که کلا همه چیز از جمله هواخوری براش حیفه ، مجبوره تو کوه و کمر و طبیعت و غیرطبیعت با این همه لباس و پوشش شرشر عرق بریزه و با همون نفس بند اومده اش بر باعث و بانیش لعنت بفرسته !  

 

حالا دیگه حوصله نداشتم در مورد تخریب طبیعت و آثار باستانی و اینکه ملت اصلا نمی دونن کجا اومدن و برای چی اومدن فقط حاضرن گند بزنن به جمیع جهات بلکه یه عکس خوب برای فیس بوکشون بگیرن و اینا ... بگم  .  

این حرفا هم رو دلم مونده بود خیلی وقت ، گفتم بگم بلکه لال از دنیا نرفته باشم .  

 

 

دوشنبه 30 خرداد 1390
توسط: نوشا

قالت نوشا (2) : زیر آفتاب سوزان این روزها



حجاب مصونیت است نه محدودیت  





پنج‌شنبه 5 خرداد 1390
توسط: نوشا

قالت نوشا (۱)

 

همانا چندش آورترین مردان امت من آنانی هستند که در حالیکه زنشان بقچه کرده ور دلشان می باشد آدم را جوری با نگاهشان قورت میدهند کانّه احساس می کنی برهنه هستی و تا هم فیها خالدونت در معرض دید آنهاست ! 

                                                               

                                                     « رسول سرخود نوشا دامت برکاتهی » 

 

دوشنبه 29 خرداد 1385
توسط: نوشا

به یاد دکتر علی شریعتی

            

                          

بخوان به نام گل سرخ در صحاری شب

که باغها همه بیدار و بارور گردند

بخوان دوباره بخوان تا کبوتران سپید

به آشیانه خونین دوباره برگردند

بخوان به نام گل سرخ در رواق سکوت

که موج و اوج طنینش ز دشتها گذرد

پیام روشن باران ز بام نیلی شب

که رهگذار نسیمش به هر کرانه برد

ز خشکسالی چه ترسی ؟

که سد بسی بستند :

نه در برابر آب که در برابر نور

و در برابر آواز و در برابر شور ...

در این زمانه عسرت

به شاعران زمان برگ رخصتی دادند

که از معاشقه سرو و قمری و لاله

سرودها بسرایند ژرف تر از خواب زلال تر از آب

تو خاموشی که بخواند ؟

تو می روی که بماند ؟

که بر نهالک ما ترانه بخواند ؟

از این گریوه به دور در آن کرانه ببین :

بهار آمده از سیم خاردار گذشته

حریق شعله گوگردی بنفشه چه زیباست !

هزار آینه جاریست

هزار آینه اینک به همسرایی قلب تو می تپد با شوق

زمین تهیست ز رندان همین تویی تنها

که عاشقانه ترین نغمه را دوباره بخوانی

بخوان به نام گل سرخ و عاشقانه بخوان :

حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی

                                                             شفیعی کدکنی

چهارشنبه 13 اردیبهشت 1385
توسط: نوشا

روزت مبارک

سلام

روز معلم آمد معلم عزیز همکار خوبم همراه خستگی ناپذیرم روزت مبارک امیدوارم سالیان سال پاینده پرتلاش و امیدوار این مسیر سبز را با موفقیت و سربلندی طی کنی و روزی که کوله بار سنگین این سالهای سخت را بر زمین می گذاری هیچ غمی و حسرتی از لحظه های رفته به دل نداشته باشی . پشت سرت را که بنگری دشتی سبز را ببینی که با عشق و شور تو  و با دستهای صبور و مهربانت به بار نشسته است .

روز معلم آمد و رفت مثل همه روزهای دیگر و من و تو هنوز اول قصه ایم هنوز در خم یک کوچه مانده ایم هنوز هنوز هنوز ... هنوز بوی گند تحجر می آید هنوز بوی تلخ ناامیدی هنوز بوی نای باورهای کهنه هنوز بوی آزاردهنده  کوته بینی و حماقتها هنوز بوی متعفن دشمنیها و کینه ورزیها... و هنوز همه گمان می کنند درد من و تو درد نان است !

روز معلم امسال برای من رنگ و بوی دیگر داشت روز معلم امسال برای من شروع تازه یک مبارزه بود ! من همیشه عاشق معلمی بودم ، همیشه ... و برای رسیدن به آن سخت ایستادم و مبارزه کردم با خودم و آرزوهای دور و دراز دکتر و مهندس شدن ، انشاهای می خواهید در آینده چکاره شوید ،  با پدر و مادری که آرزوهای بزرگتری برای من داشتند ، با همه  و همه . اما من ماندم به بهایی گزاف ، با دنیایی از امید ، انگیزه ، انرژی ... با رتبه سه رقمی کنکور سراسری ، تحصیل در یکی از بهترین رشته ها و دانشگاههای تهران ، اما معلمی برای من دنیای دیگری بود . از همه چیز گذشتم از همه چیزهایی که عقلا نام آن را آینده می گذارند . من ماندم ! تلاش تلاش تلاش ... و چقدر زیبا بود ! حتی تلخی هایش حتی ناکامی هایش اما ماندم !  در یک شیب تند نفس زنان به جلو شتافتم همه چیز را بر زمین نهادم و رفتم . برای رسیدن همه آنچه را که می توانست گره بر پای من باشد ، همه آن چیزهایی که در کوله بار من سنگینی می کرد و از رفتن بازم می داشت . می دانم همه اینها دیوانگیست اما من عاشق کارم بودم و خوب می دانی که عشق منطق پذیر نیست . معلمی برای من عشق بود لذت بود شور بود نه شغل و امروز که می بینم بعد از گذشت سالها هیچ کدام از چیزهایی که عقلا برای آن قیمت می گذارند ندارم تاسف نمی خورم چون من دنیایی دارم که در آن دنیا همه چیز دارم در دنیای من پول ، مدرک ، مقام ، هیچ کدام جایی ندارد در این دنیا به اینها نیازی نیست در دنیای من عشق و ایمان ، آب و نان و هواست و من با اینها زنده ام و با لحظه هایی که به آموختن می گذرد عاشقی می کنم .

ولی امروز می بینم آنانکه بر دنیای من حکومت می کنند احمقانی حقیر بیش نیستند که ما را برده می خواهند برده ای برای ساختن اهرامشان . مدیرانی که فرعون وار از بردگی ما لذت می برند و به ساخته های ما افتخار می کنند . مسؤولانی که ما را مهره های شطرنج قدرت طلبی و باند بازیهایشان کرده اند . سربازانی شده ایم که به یک اشاره حریف باید زمین را ترک کنیم و صحنه را به نالایقترینهایشان بسپاریم . در گوشه ای از این دنیا وقتی در یک اداره فکسنی و بی ارزش ، آقای الف می آید و آقای ب می رود باید همیشه در هراس باشی که این بار بازی تازه چیست . این بار کدام باند و گروهی می خواهند برای تو تصمیم بگیرند . احمقان تازه چه برنامه ای برای بهره کشی از تو دارند ... لیاقتها و تواناییهای تو همیشه باید به پای بی کفایتی و حقارتهای مدیرانت فدا شود . مدیرانی بیسواد که از مدیریت تنها یک میز می شناسند و یک امضای بدقواره  که می توانند نشان بی کفایتیشان را در هر زمانی به رخ دیگران بکشانند...

و آنوقت حرفهای من می شود فریاد تلخ اعتراض . وقتی دهان باز می کنم می شوم شخص مطرود ، معلم گستاخ ، عنصر معترض ، سربازی که بیش از کوپنش در زمین مانده و برای ماندن سخت پافشاری می کند . آه کی و چگونه می شود این دخترک بی پروا را خفه کرد ؟!

اما من لذت می برم از اینکه چشم در چشمشان می گویم حرف زدن برای شما آب در هاون کوبیدن است ، وقتی که می گویم لیاقت شما داشتن مدیران نالایقی چون پ . م است نه امثال من که با عشق و اخلاص کار می کنند ، وقتی به مدیران بی سواد و ناتوانشان می گویم از پشت معلمان زحمتکشت بیا بیرون تا همه ببینند که هستی و چکاره ای و آقای مدیر در صدر جلسه رنگش بنفش می شود و نمی تواند پاسخی دهد ، وقتی می گویم و می گویم و می گویم و می بینم که چگونه رنگ رخساره شان دگرگون می شود و پاسخی ندارند جز اینکه حماقت بر حماقت بیفزایند و خود را بیش از پیش مضحکه عام و خاص کنند ...

و من با همه خستگیهایم هنوز هم ایستاده ام چون کوه مغرور و سربلند !

دخترم ! پسرم ! دانش آموز عزیزم ! امتداد زندگی من ! همه این مبارزه ها برای توست . برای آینده زیبایی که من برای تو می خواهم برای خانه سبزی  که من عاشقانه می خواهم برای تو بسازم تا در آن ماوا گزینی و تصویر آینده ات را هر چه زیباتر ترسیم کنی . من با همین دستهایم با هر آنچه در توان دارم تمامی این سنگها را خواهم خراشید تا راه تو هموارتر باشد . من نفسهایم را به تو می دهم شاید در دنیای آینده تو هوای پاکی باشد برای فرو بردن عشق ، چشمهایم را به تو می سپارم برای دیدن زیباییها و حنجره ام را به تو می بخشم باشد که برای گفتن حقیقت همیشه گویا باشی . من عشقم را ایمانم را امیدم را به تو می بخشم باشد که  در دنیایی که من کوشیدم برای تو زیباترین بسازمش زندگی کنی عاشقی کنی و بمانی .

روزم را به تو تقدیم می کنم روزت مبارک