X
تبلیغات
رایتل
شنبه 26 مرداد 1392
توسط: نوشا

این روزها دلم می خواهد بی هیچ خیالی فقط به تماشای تو بنشینم



 همه نگرانی  روزهای آتی ، همه استرس انجام کارهای باقیمانده ، فکر اینکه مبادا زودتر از موعد بیایی ، همه خستگی ها و ضعفهای جسمانی ، همه برنامه ها و ذوق و شوق آمدنت و ... همه را کنار بگذارم و فقط بنشینم آخرین لحظه ها و روزهایی را نظاره کنم که تو درون من زندگی می کنی و چه افسوس بزرگیست که این روزها این همه گذرا و پرشتاب است .

دلم می خواهد همه این لحظه ها را درون ذهنم ، روی عکس و فیلم ، درون نوشته ها و هر جایی که می شود ثبت کرد . حتی بایستم جلوی آینه و غرق تماشای این برآمدگی عزیز شوم . نمی خواهم از دستش بدهم روزهایی بس شگفت که عزیزترینت ، تکه ای از وجودت هنوز درونت و متصل به تو باشد . نزدیکترین جای ممکن و امن ترین آغوش  . وقتی به دنیا می آیی هر روز از من بیشتر جدا می شوی و یک روز هم باید بروی سوی خودت ، سوی زندگی ات و من بمانم و این همه دلدادگی به پاره تنی  که نمیتوانم همیشه درون خودم نگهش دارم .

زندگی درون من برایم انگار معجزه ایست . انگار پدیده شگفت انگیزیست . انگار دلم می خواهد دودستی به این ثانیه ها بچسبم . ثانیه هایی که مثل برق و باد درگذرند . روزها با تو حرف می زنم ، برایت شعر و آواز می خوانم ، لمست می کنم و از تصور تن و اندام کوچک با این کش و قوسهای بامزه اش  که هر دم از طرفی بیرون می زند ، دلم غنج می رود .

پسرکم نمی دانی چقدر حال و هوای این دوران برای من دور از تصور بود . انگار ناگهان آدم دیگری شدم . اصلا به یکباره خودم فراموش شدم و همه فکر و ذکر و زندگی ام تو شدی . حتی لباس پوشیدن و آرایش و خوردن و خوابیدن من همه عوض شد . از بدیهی ترین خواسته ها و احساساتم بدون هیچ شکایتی گذشتم حتی با شوق پذیرای همه تغییرات شدم چرا که تو و سلامتی ات بزرگترین انگیزه زندگی من شد . آنقدر در لذت با تو بودن غرق شدم که لذت آراستن و به خود پرداختن فراموشم شد .

چیزی به آمدنت نمانده . همه می پرسند هیجان داری ؟ نمی ترسی ؟ استرس نداری ؟ چه جوابی دارم . آنقدر به تو فکر می کنم به لذت بودنت ، به برآوردن نیازهایت ، به سلامتی و آرامشت که اصلا جایی برای پرداختن به احساسات خودم باقی نمی ماند . 

عزیزکم تا همین الان هم تو برای آنقدر مهربان و بی آزار بوده ای که دوران بارداری با همه سختی های خاص خودش برای من خاطره ای عزیز شد . نمی دانم روزگار برای من و تو چه رقم خواهد زد ولی آرزوی من این است که نه مالک دلت باشم نه مالک جسمت بلکه می خواهم مادرت باشم ، برایت مادری کنم ، مادری که تار و پود جان و عشق و عاطفه اش به تو گره خورده است . تنها آرزویم این است که  تو هر جا هستی و به هر حال که بودی فقط این رشته ها را جدا نکنی .