X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 16 مهر 1385
توسط: نوشا

دلم برای کودکی هایم تنگ شده است

« روباه گفت : سلام!

شازده کوچولو سر برگرداند و کسی را ندید ولی مودبانه جواب سلام داد.

صدا گفت من اینجا هستم ، زیر درخت سیب ...

شازده کوچولو پرسید : تو کی هستی ؟ چه خوشگلی !...

روباه گفت : من روباه هستم .

شازده کوچولو به او تکلیف کرد که بیا با من بازی کن . من آنقدر غصه به دل دارم که نگو...

روباه گفت من نمی توانم با تو بازی کنم. مرا اهلی نکرده اند.

شازده کوچولو آهی کشید و گفت : ببخش!

اما پس از کمی تامل باز گفت:

((اهلی کردن )) یعنی چه؟

روباه گفت : تو اهل اینجا نیستی . پی چه میگردی؟

شازده کوچولو گفت : من پی آدمها می گردم . ((اهلی کردن)) یعنی چه؟

روباه گفت : آدمها تفنگ دارند و شکار می کنند. این کارشان آزارنده است.مرغ هم پرورش می دهند و تنها فایده شان همین است .

تو پی مرغ می گردی؟

شازده کوچولو گفت: نه  من پی دوست می گردم . نگفتی ((اهلی کردن)) یعنی چه ؟

روباه گفت اهلی کردن چیز فراموش شده ای است ، یعنی ((علاقه ایجاد کردن...))

- علاقه ایجاد کردن؟

روباه گفت : البته. تو برای من هنوز پسر بچه ای بیش نیستی ، مثل صدها هزار پسر بچه دیگر ، و من نیازی به تو ندارم . تو هم نیازی به من نداری . من نیز برای تو روباهی هستم شبیه به صدها هزار روباه دیگر . ولی تو اگر مرا اهلی کنی هر دو به هم نیازمند خواهیم شد . تو برای من در عالم همتا نخواهی داشت و من برای تو یگانه خواهم بود...

شازده کوچولو گفت : کم کم دارم می فهمم ... گلی هست... و من گمان می کنم که آن گل مرا اهلی کرده است...

روباه گفت : ممکن است. در کره زمین همه جور چیز می شود دید...

شازده کوچولو آهی کشید و گفت : آن که من می گویم در زمین نیست .

روباه به ظاهر بسیار کنجکاو شد و گفت :

- در سیاره دیگری است ؟

- بله

- در آن سیاره شکارچی هم هست؟

- نه

- چه خوب!... مرغ چطور؟

- نه

روباه آهی کشید و گفت : حیف که هیچ چیز بی عیب نیست .

لیکن روباه به فکر قبلی خود بازگشت و گفت :

زندگی من یکنواخت است . من مرغها را شکار می کنم و آدمها مرا.

تمام مرغها به هم شبیهند و تمام آدمها با هم یکسان . به همین جهت در اینجا اوقات به کسالت می گذرد. ولی تو اگر مرا اهلی کنی زندگی من همچون خورشید روشن خواهد شد. من با صدای پایی آشنا خواهم شد که با صدای پاهای دیگر فرق خواهد داشت . صدای پاهای دیگر مرا به سوراخ فرو خواهد برد ولی صدای پای تو همچون نغمه موسیقی مرا از خانه بیرون خواهد کشید . بعلاوه خوب نگاه کن ! آن گندم زارها را در پایین می بینی ؟ من نان می خورم و گندم در نظرم چیز بیفایده ای است . گندم زارها مرا یاد هیچ چیز نمی اندازند و این جای تاسف است ! اما تو موهای طلایی داری . و چقدر خوب خواهد شد آن وقت که مرا اهلی کرده باشی ! چون گندم که به رنگ طلاست مرا به یاد تو خواهد انداخت . آن وقت من صدای وزیدن باد را در گندم زار دوست خواهم داشت...

روباه ساکت شد و مدت زیادی به شازده کوچولو نگاه کرد.

آخر گفت:

بیزحمت ... مرا اهلی کن!

شازده کوچولو در جواب گفت : خیلی دلم می خواهد  ، ولی وقت ندارم . من باید دوستانی پیدا کنم و خیلی چیز ها هست که باید بشناسم.

روباه گفت هیچ چیز را تا اهلی نکنند نمی توان شناخت. آدمها دیگر وقت شناختن هیچ چیز را ندارند. آنها چیز های ساخته و پرداخته از دکان می خرند ، اما چون کاسبی نیست که دوست بفروشد آدمها بی دوست و آشنا مانده اند . تو اگر دوست می خواهی مرا اهلی کن !

شازده کوچولو پرسید : برای این کار چه باید کرد ؟

روباه در جواب گفت : باید صبور بود. تو اول کمی دور از من به این شکل لای علفها می نشینی . من از گوشه چشم به تو نگاه خواهم کرد و تو هیچ حرف نخواهی زد . زبان سر چشمه سوء تفاهم است.

ولی تو هر روز می توانی قدری جلوتر بنشینی.

فردا شازده کوچولو باز آمد.

روباه گفت :

بهتر بود به وقت دیروز می آمدی. تو اگر مثلا هر روز ساعت 4 بعد از ظهر بیایی من از ساعت 3 به بعد کم کم خوشحال خواهم شد و هرچه بیشتر وقت بگذرد احساس خوشحالی من بیشتر خواهد بود. سر ساعت 4 نگران و هیجان زده خواهم شد و آن وقت به ارزش خوشبختی پی خواهم برد. ولی اگر در وقت نا معلومی بیایی دل مشتاق من نمی داند کی خود را برای استقبال تو بیاراید... آخر در هر چیز باید آیینی باشد.

شازده کوچولو پرسید : ((آیین )) چیست ؟

این هم چیزی است بسیار فراموش شده ، چیزی است که باعث می شود روزی با روزهای دیگر و ساعتی با ساعتهای دیگر فرق پیدا کند. مثلا شکارچیان من برای خود آیینی دارند : روزهای پنجشنبه با دختران ده می رقصند. پس پنجشنبه روز نازنینی است . من در آن روز تا پای تاکستانها به گردش می روم. اگر شکارچیها هر وقت دلشان می خواست می رقصیدند روزها همه به هم شبیه می شدند و من دیگر تعطیل نمی داشتم.

بدین گونه شازده کوچولو روباه را اهلی کرد و همینکه ساعت وداع نزدیک شد روباه گفت :

آه!... من خواهم گریست.

شازده کوچولو گفت : گناه از خود تو است. من که بدی به جان تو نمی خواستم. تو خودت خواستی که من تو را اهلی کنم...

روباه گفت : درست است.

شازده کوچولو گفت : در این صورت باز گریه خواهی کرد؟

روباه گفت : البته.

شازده کوچولو گفت : ولی گریه هیچ سودی به حال تو نخواهد داشت.

روباه گفت : به سبب رنگ گندم زار گریه به حال من سودمند خواهد بود.

و کمی بعد به گفته افزود : یک بار دیگر برو و گلهای سرخ را تماشا کن. آن وقت خواهی فهمید که گل تو در دنیا یگانه است. بعد برگرد و با من وداع کن. و من به رسم هدیه رازی برای تو فاش خواهم کرد.

شازده کوچولو رفت و باز به گلهای سرخ نگاه کرد. به آنها گفت :

شما هیچ به گل من نمی مانید. شما هنوز چیزی نشده اید.

کسی شما را اهلی نکرده است و شما نیز کسی را اهلی نکرده اید.

شما مثل روزهای اول روباه من هستید. آن وقت روباهی بود مثل صدها هزار روباه دیگر. اما من او را با خود دوست کردم و او حالا در دنیا بی همتا است.

و گلهای سرخ سخت رنجیدند.

شازده کوچولو باز گفت :

شما زیبایید ولی درونتان خالی است. به خاطر شما نمی توان مرد. البته گل سرخ من در نظر یک رهگذر عادی به شما می ماند ولی او به تنهایی از همه شما سر است. من فقط به او آب داده ام ، فقط او را در زیر حباب بلورین گذاشته ام ، فقط او را پشت تجیر پناه داده ام ،فقط کرمهای او را کشته ام ( بجز دو یا سه کرم که برای او پروانه شوند) ، چون فقط به شکوه و شکایت او به خودستایی او و گاه نیز به سکوت او گوش داده ام. زیرا او گل سرخ من است.

آنگاه پیش روباه بازگشت و گفت :

خداحافظ!...

روباه گفت : خدا حافظ و اینک راز من که بسیار ساده است:

بدان که جز با چشم دل نمی توان خوب دید. آنچه اصل است از دیده پنهان است.

شازده کوچولو برای اینکه به خاطر بسپارد تکرار کرد:

- آنچه اصل است از دیده پنهان است.

- آنچه به گل تو ارزش داده عمری است که تو به پای او صرف کرده ای.

شازده کوچولو برای اینکه به خاطر بسپارد تکرار کرد .

- عمری است که من به پای گل خود صرف کرده ام.

روباه گفت : آدمها این حقیقت را فراموش کرده اند ولی تو نباید فراموش کنی. تو هرچه را اهلی کنی همیشه مسئول آن خواهی بود. تو مسئول گل خود هستی...

شازده کوچولو برای آنکه به خاطر بسپارد تکرار کرد :

- من مسئول گل خود هستم... »

 

برگرفته از کتاب شازده کوچولو نوشته آنتوان دو سنت اگزوپری

ترجمه محمد قاضی

و این هم ترجمه ای از احمد شاملو