مشاوره انتشار مقاله ISI مشاوره انتشار مقاله ISI
دکتر جلالیان: روش تحقیق، آمار
تولید مقاله از پایان نامه، ویرایش مقاله
سریال کره ای ققنوس
نسخه کامل و دوبله فقط 8000 تومان
پخش شده از شبکه فارسی  1
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 8 آبان 1388

 

 

 

نقاشان چینی با نقاشان رومی در حضور پادشاهی، از هنر و مهارت خود سخن می‌گفتند و هر گروه ادعا داشتند که در هنر نقاشی بر دیگری برتری دارند. شاه گفت: ما شما را امتحان می‌کنیم تا ببینیم کدامتان، برتر و هنرمندتر هستید.
چینیان گفتند :ما ...  میان دو دیوار مقابل  را پرده کشیدند و دو گروه نقاش ، کار خود را آغاز کردند. چینی‌ها صد نوع رنگ از پادشاه خواستند و هر روز مواد و مصالح و رنگِ زیادی برای نقاشی به کار می‌بردند.
بعد از چند روز صدای ساز و دُهُل و شادی چینی‌ها بلند شد، آنها نقاشی خود را تمام کردند اما رومیان هنوز از شاه رنگ و مصالح نگرفته بودند و از روز اول فقط دیوار را صیقل می‌زدنند.
چینی‌ها شاه را برای تماشای نقاشی خود دعوت کردند. شاه نقاشی چینی‌ها را دید و در شگفت شد. نقش‌ها از بس زیبا بود عقل را می‌ربود. آنگاه رومیان شاه را به تماشای کار خود دعوت کردند. دیوار رومیان مثلِ آیینه صاف بود. ناگهان رومی‌ها پرده را کنار زدند عکس نقاشی چینی‌ها در آیینة رومی‌ها افتاد . زیبایی آن چند برابر بود و چشم را خیره می‌کرد شاه درمانده بود که کدام نقاشی اصل است و کدام آیینه است؟ 

  

 

سلام بر تو ای آیینه جمال و جلال خداوندی  

یا علی ابن موسی الرضا

 

 

 

 

  

  

 گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم               چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی  

 

چشم امید و دست دعا و پای همت ما ...  

لطف تو و دست عنایت و گشایش گره از این روزگار مصیبت  

 

  

پ . ن : قصه مری کردن رومیان و چینیان در علم نقاشی و صورتگری؛ دفتر اول: بیت ۳۴۶۷ تا ۳۴۹۹  

دوشنبه 6 مهر 1388

گاهی به این سوالا فکر می کنم که مثلا دوست داری زندگیتو به عقب برگردی ؟  

از کجا دلت می خواد دوباره شروع کنی ؟  

 فکر می کنی اگه برگردی زندگی رو چطور ادامه میدی ؟  

 

 

وقتی به اشتباهاتم ، به کوتاهی های خودم ، به کارهایی که می تونستم انجام بدم و انجام ندادم ، به حقوقی که ازم گرفته شده ، به جفاهایی که در حقم روا شده فکر می کنم گاهی دلم می خواد برگردم البته نه از اول اول ، از اونجایی که خودم صاحب اراده و تصمیم شدم ولی ... 

ولی وقتی فکر می کنم برگردم و همه این ناملایمات رو دوباره از سر نو تجربه کنم ، دوباره ناکامی های رنگ و وارنگ زندگی به زور به خوردم داده بشه ، دوباره با همین آدمها و با همین روزگار همسفره و همقدم بشم نه تنها دلم نمی خواد برگردم بلکه می خوام بقیه عمرمو هم تخته گاز طی کنم بره !  

 

حیف که همیشه عاشق زندگی بودم و هستم و این مرض من همچنان علاج ناپذیره ...  

 

بگذریم وقتی تو این مورد هم مثل همه جای  زندگی جبر حاکمه بهتره بهش فکر نکرد نخطه

 

 

دوشنبه 23 شهریور 1388

 

  

 

من از ترحم بر خویش سخت بیزارم   

و با وجود همین چهره های آشفته   

من آن سپیدی خاکسترم  

که ته نشین شده ام  

و مانده ام  

و چشمهایم را  

به چشمهای تو می دوزم  

و دلشکستگی ام را امید می خوانم  

به این گمان که در آن زیر  

                                       زیر خاکستر  

اجاق مختصری هست و صبر باید کرد  

به این امید و خیال است  

که ته نشین شده ام  

و مانده ام

 به رغم آنکه  

دلم چکاوک آتش گرفته را ماند 

مدام می سوزد  

 

                          رضا براهنی  

 

شنبه 21 شهریور 1388

از بی ثمری روزهای گذشته ام خسته ام  

خسته و داغون و بی حوصله و هر روز بدتر از دیروز  

اینکه همیشه هم میگم فردا  روز دیگریست می دونم که مزخرفی بیش نیست 

فردا هم روزیست مثل دیروز مثل امروز  

 

فقط می شینم به تماشا که  تموم بشه این عمر ،عمری که نام دیگرش بیهودگیست

یکشنبه 8 شهریور 1388

سلام  

خوبی ؟ خوشی ؟  

چیه خیلی سوال فجیعی بود ؟ نمی دونم منم یکی ازم می پرسه در بهترین حالت نمی دونم چی جواب بدم و غیر از این که دیگه نمی دونم واقعا ... بگذریم  

نمی دونم چرا حالا بعد این مدت ننوشتن ویرم گرفت همین الان بشینم بنویسم در شرایطی که مثلا قرار بود برم مخشامو بنویسم ، بعد باید برم سازمان ، بعد از ظهر وقت مشاور دارم ...  

آره مشاور ! چیه تعجب کردی ؟ نه تعجب نکن نوشا هم یه وقتایی واقعا نمی دونه گره های این لعنتی رو چطوری باز کنه و یا واقعا گاهی از تلاش کردن هم جونش به لبش میاد ...  

خوب نمی دونم ، نمی تونم ، نمی خوام ... خسته شدم از بس همه چی رو باید خودم تنهایی و با دستان توانای خودم !!! رفع و رجوع کنم ... آره نوشا هم گاهی نمی دونه  ! خیلی عجیبه ؟

نمیدونم چرا این چند وقت با این همه گیر و گرفتاری های سیاسی و اجتماعی و شخصی کمتر می نویسم ؟ ولی خوب باید بنویسم همه چی رو ... همه چی رو برای ثبت در تاریخ ! 

نمی دونم چرا با این همه مشکلات پیرامونی ، خودم هم به مشکلاتم اضافه می کنم ؟ الان مساله اصلی من نوشتن و تموم کردن این پایان نامه کپک زده کوفتیه ولی اگه بگم شروع هم نکردم باور نمی کنی !  

نمی دونم چرا فشار وحشتناکی که از همه طرف روی مغز و اعصاب و روانم بوده رو روی حساس ترین مساله ام سرشکن کرده ام ؟ بچه خوب بشین بنویس تمومش کن اقلا بذاری زودتر بری از این خراب شده ! 

بعد نمی دونم چرا میگم خراب شده ؟ در عین حال که وقتی می گه وطنم پاره تنم دلم برای خودش و مردمش پاره پاره میشه ؟! 

نمی دونم چرا موندم و معلوم نیست بالاخره رفتنی هستم آخر یا نه ؟ و با همه اینکه می دونم اینجا دیگه جای موندن نیست باز هیچ اقدامی نمی کنم ؟  

نمی دونم ! یعنی افسرده شدم ؟ یعنی مشکل دارم ؟ یعنی مرض دارم ؟  

نمی دونم خوب !  

نمی دونم چرا دلم می خواد خودمو هلاک کنم ؟ از بس این روزا حرفای تند می زنم و می نویسم و حرف هیچ کسو گوش نمیدم ! نمی دونم یعنی تنم میخاره ؟ یعنی دلم برای اونایی که اون تو هستن تنگ شده ؟ نمی دونم به این میگن عملیات انتحاری ؟ نمیدونم چرا همیشه برام عجیب انگیز بود کسی که به خودش بمب می بست می رفت میزد خودشو به در و دیوار ؟   

نمی دونم چرا من این روزا اینقده می خورم و می خوابم ؟ همیشه در شرایط بد روحی اینجوری میشدم ! یعنی الان حالم بده ؟ نمی دونم ! پس کیه که اینقد میگه و می خنده ؟  یعنی خل شدم ؟!!  نمی دونم ! 

به قول بچه ها به کجا می رویم ؟ 

نوشا به کجا می روی ؟؟؟ 

نمی دونم !!! 

  

به خاطر همه این نمی دونم ها و نمی دونم های دیگه ای که وقت و حوصله نوشتنشو ندارم این پست شد پست نمی دونم ها  

حالا اگه حالشو داشتی بشین بشمر چند تا نمی دونم در این پست به کار رفته جایزه داره ها  ولی نمی دونم چی ! 

 

خوش باش لطفا اگه حالشو داری  

 

   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>