X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 10 شهریور 1394
توسط: نوشا

دو ساله شد دو ساله شدم

با اومدنش  افق جدیدی رو به روی من باز کرد و انگار از نو متولد شدم . به من فرصت دوباره زندگی داد  و من در حیرت دوباره زندگی غوطه ور شدم و این بار حیران تر . چرا که در آستانه 40 سالگی دارم از نو همه چیزو کشف و تجربه می کنم . ممنونم که به زندگی من قدم گذاشتی . ممنونم که مال منی پسرکم . افتخار می کنم که از آن توام و چه سرسپردگی لذت بخشی  که من سر و دل و جان همه رو به تو سپردم .

دوشنبه 29 تیر 1394
توسط: نوشا

لغتنامه حبه انگوری

پسرک در تکلم به نسبت کارای دیگه پیشرفت سریع تری داشت . گر چه اصولا چون خجالتیه غیر از من و پدرش هیچ کس حرف زدن و شیرین کاریاش رو نمی بینه ( چه حیف ) ! کلماتی که یاد میگیره و ادا می کنه تابع هیچ الگوی خاصی نیست ( البته به غیر از مامان که تقریبا از سه ماهگی آواشو ادا می کرد ) مثلا وقتی هنوز به زحمت چند تا کلمه رو بلد بود بگه یه دفعه دیدیم هی میگه «دوباره » ! یا مثلا یه دفعه ترکیب کامل آب بازی رو یه روز دیدم میگه یا توی رنگها اولین رنگی رو که یاد گرفت بگه زرد بود اونم با چه غلظتی . معمولا هم همه چی رو یه دفعه رو می کنه و البته لحن و صداشم خیلی کودکانه و شیرینه ( دست و پای بلوری رو داشته باشید ) . از اونجایی هم که وقتی پای فیلم و ضبط صدا میاد وسط هیچی نمیگه و همکاری نمی کنه دیدم بهتره کلمات و عبارات خاص خودشو تا جایی که یادم می مونه اینجا بنویسم . بخصوص که دیگه تقریبا کامل همه چی رو داره میگه و جمله می سازه و شعر می خونه و این دست و پا شکسته ها به تدریج فراموش میشه .
1-چون عشق ماشینه با ماشینا شروع می کنم اسم خیلیاشونم بلده :
کامانو سیمان : کامیون سیمان مخلوط کن ... در همین راستا کامانو باری و کامانو زباله
توتوتو : تراکتور
ماشین پوسی : ماشین پلیس
پِزو : پژو
ماشین بابا : هر 206 ی که می بینه
آتابوس : اتوبوس
ماشین آتشی : ماشین آتش نشانی
هَن : ون
شاسی بانا : ماشین شاسی بلند
اَتار : قطار
دیگه وانت و سمند و بنز و موتور و  تریلی و این چیزا رو که درست میگه . فکر کن که بچه فسقلی هنوز دو سالش نیست میگه کمباین !
2-حیوونا :
زَپ : اسب !
سباب : سنجاب
گاف : گاو
گربَه : گربه Gorbah ( در کمال شگفتی اولین حیوونی بود که اسمشو یاد گرفت ولی حالا چرا پیشی نه و گربه ! )
َاَگوشی : خرگوش
اَزی : خرسی !
پاگونه : پنگوئن
اَدَک : اردک
مایی : ماهی
زَبایی : زنبور طلایی
بوزی : بز
ریبا : روباه
جوجوآ : سی دی های بیبی انیشتین !
دیگه بقیه چیزا رو هم یا نمی گه یا کامل میگه
3- اشکال : دایره و بیضی رو خیلی خوب میگه بقیه رو هم می شناسه ولی خوب نمی تونه بگه
4-بابا و مامان در مواردی که می خواد خرمون کنه هم میشه بابایی و مامایی ( البته کاربرد مامایی خیلی وسیعه دیگه ) ... در همین راستا مامان زُگ و بابازُگ هم که می دونید چیه و البته پیش از همه اینا عمه رو یاد گرفت به صورت عمَّه ( کلا با فتحه بیشتر حال می کنه بچم )
5-خوردنی ها:
بالو : پلو
ماست که اولین چیزی بود که یاد گرفت . هر وقت از مهد میومد می گفتم ناهار چی خوردین ؟ می گفت ماست
بَنیر : پنیر
ازینا : کاکائو ( همیشه اسمش یادش میره و هول میشه میگه ازینا ولی بلده بگه کاکایو )
قُص : قرص
نُس : سس
عدس پلو ! : با کاملترین و بهترین تلفظ . یه وقفه کوچیک بین عدس و پلو
آد دود : آش دوغ ( آش دوغ عشقشه )
ژله : اصولا دلش می خواد به پاستیل بگه ژله . شایدم چون کم می بینه و می خوره
ایار : خیار ( بعد مثلا گوجه رو از همون اول کامل گفت )
کیک مامان پزون : کیک (  حالا من پخته باشم یا آماده باشه . بله تعجب نکنید یه بار باباش گفته یاد گرفته )
6-اشیاء :
جورو : جاروبرقی
شاژی : جارو شارژی
بَشاشو : بخارشو ( قبلا می گفت بوشوشو )
قَتِ قوت : چرخ گوشت
دیزدیزی : همه چیزایی مثل آسیاب برقی و غذاساز و ریش تراش و سشوار و ... که صدای اینجوری داره
یایان : گوشی موبایل فلک زده من ! ( قبلا بهش می گفت آی لایی یعنی آی لاو یو . چون یه انیمیشن توش داشت که اینو می گفت )
پیتینه : پرینتر
7-سایر :
بوزی : یه بار داشت کاغذ می خورد بهش گفتم مگه تو بزی ! خیلی خندید و تا مدتی هی ادای منو درمی آورد و می خندید . حالا هر چیز غیرخوراکی بذاره دهنش خودش میگه بوزی ! و می خنده .
مامان شونه : یه روز اومد منو با اسم بگه اشتباهی گفت شونه ، خودش خنده اش گرفت و حالا هم راضی نمیشه اسم منو درست بگه دیگه !
دیگه تقریبا همه شعرهای کتابی و من در آوردی هم که براش خوندم حفظ شده و می تونه کاملشون کنه
امروز هم موفق شد بگه که مامان بزرگ بهم میگه « جیران بالام » !
فعلا اینایی که یادم بود نوشتم که میراث شفاهی پسرم حفظ بشه و در آینده ممکنه کاملترش کنم  .

بعدنوشت :
کُف فیل : پف فیل
اَوا اویه : هوا خوبه
ماشین اِوینا : ماشین ام وی ام
وانت ِِ شیطونه : یه وانتی که مثل کامیون پشتش بلند شد و خاک خالی کرد .
ماشین مُسابه : ماشین مسابقه
ماشین جَری : ماشین جرثقیل
آگا : آقا
بَ : بغل
میگازه : گاز میده ( اینو تو مهد یاد گرفته )
میسی : مرسی
بُعورم : بخورم ( همچنین شب بعیر و ... )
اَریبا : هواپیما
قالبانه : قابلمه
یچخال : یخچال

چهارشنبه 24 تیر 1394
توسط: نوشا

و اینک مشروح خبرها

یک . سال تحصیلی بالاخره تموم شد ( البته یه ماه پیش ) به عبارتی  به درک واصل شد . از بس که من تو این 9 ماه پوستم کنده شد و از بس سخت گذشت . نه اینکه کارم سخت تر از سالهای دیگه بود به هر صورت که من کارمو دوست دارم ولی شرایطم امسال فوق العاده سخت بود . پسرک کوچیک بود و به شدت به من وابسته . بچه حساسی هم هست و تا بیاد به مهد عادت کنه که در نهایت عادت نکرد پدرم دراومد . وابستگی خودم به بچه و ناراحتی از اینکه نمی دونم بدون من چه می کنه و چی بهش میگذره یه طرف و مسیر رفت و آمد مدرسه و مهد و کار کردن با آدمای عجق وجق و انواع بی عدالتی ها و بدبختیایی که جزء نوامیس نظام آموزش پرورش شده هم از اون طرف و دست تنهایی و افسردگی و مسائل روحی و شخصی خودم هم از اون یکی طرف منو به 284 قسمت مساوی تقسیم کردن . یعنی سال که تموم شد دلم می خواست لباس و کیف و کفش مدرسه رو آتیش بزنم .

دو . الان 4 ساله که من به امید بازنشستگی پیش از موعدم . ماجرا خنده دار شده دیگه . هر چی میریم جلوتر و میگم خوب امسال دیگه تمومه می بینیم دوباره یه ماده و تبصره و کوفتی سر راهمون سبز شد . امسال که دیگه رئیس کارگزینی می گفت وقتی یه سال مرخصی بدون حقوق می خوای بگیری بهت نمیدن چه امیدی به بازنشستگی داری ! راست میگه دیگه نظام بردگیه دیگه نه نظام استخدامی ( فقط توصیه من به جوانان اینه که خنگ نشن خودشونو آویزون سیستم کارمندی بکنن آدم دستفروش باشه ولی آقای خودش باشه و نوکر خودش )

سه . موفق شدم مهد کودک بچه جانمو عوض کنم یعنی مهدی که نزدیک خونمونه و پارسال به دلیل کمبود فضا ثبت نامش نکردن بالاخره با هزار دوندگی و خواهش قبولش کردن و بااااااری به چه سنگینی از دوش من برداشته شد . واقعا رفت و آمد مهد قبلی پدرمو درآورد . از وقت و انرژی و هزینه آژانسش بگیر تا اعصابی که بخوای با راننده های مختلف سر و کله بزنی  .مهد جدید خیلی نزدیکه بعلاوه اینکه منظم تر و قانونمندتر به نظر میان . بچه هم زودتر به اینجا خو گرفت بماند که همچنان موقع جدایی از من می چسبه و گریه و مامان مامان می کنه ولی ظاهرا خیلی زود آروم و سرگرم میشه . شانس خوب من اینه که بسیار به موسیقی و اسباب بازی و  بچه ها علاقمنده و توجه نشون میده . ( همه می گفتن برای چی تابستون می خوای بذاریش مهد در حالی که خودت خونه ای ؟ نمی دونن پیر من و بچه در میاد تا وقفه ایجاد شده رو جبران کنیم آخر تابستون .  بعد اینکه من آدم نیستم ؟ وقت نمی خوام ؟ کی به کارام برسم ؟ همین دو سه روز در حد دو ساعت که میره خودش کمک بزرگیه تا من بتونم به خودم و زندگی یه سر و سامونی بدم )

چهار . خودم خوب نیستم . حال روحیم ؟ نه بابا اون که اصلا دیگه به وادی فراموشی سپرده شده حتی وقت نمی کنم بهش سر بزنم ولی جسمی خرابم . سرفه های آلرژیک که ماهها جون به لبم کرده بود بالاخره با مراجعه به کلینیک آلرژی و مصرف دارو آروم شد ولی معده معده معده ! و البته داستانهای دیگه که بگذریم .

پنج . پنج عدد مورد علاقه منه پس خبر مهم و شیرینمو تو این شماره میگم : دلبندک من راه افتاد یعنی بالاخره راه افتاد . تقریبا در 22 ماهگی . یعنی من همیشه باید بابت همه چیز کاسه صبرم لبریز بشه و وقتی ازش مایوس شدم اون اتفاقی که باید بیفته میفته . کم مونده بود بالاخره بعد این همه به بی خیالی زدن خودم و بی تفاوتی به حرف و حدیث ملت مجاب بشم که بچه رو ببرم کاردرمانی . می دونستم این کار شرایط رو بدتر می کنه . پسر من روحیه اش خیلی لرزان و حساسه . باید بالاخره اعتماد به نفس لازمو خودش به دست میاورد که آورد و نمی تونم بگم چقدر خوشحالم . وقتی دیدم در اوج مریضی و بی  حوصلگی یه دفعه شروع کرد به راه رفتن واقعا اولین واکنشم گریه بود .( چقدر من طفلکم به خدا )

شش . امروز بالاخره مذاکرات هسته ای هم به سرانجام رسید و به توافق رسیدن و دست و جیغ و هورا ... . شانس من و این مملکت خیلی شبیه همه . اتفاق خوبه میفته ها ولیک به خون جگر شود و این حرفا . اما خداییش این مدتی که بر ما گذشت فقط چند سال و بخشی از زمان نبود خیلی چیزا رفت که هرگز برنمیگرده و جبران نمیشه . کی می خواد جواب بده ؟ امیدوارم اون دادگاه عدل الهی رو واقعا ببینیم . حالا این گوی و این میدان ببینیم بدبختی و بیچارگیامون کار دشمن بود یا سوءمدیریت و بی فرهنگی و .... اه ولش کن بابا حوصله ندارم وارد این داستان بشم . هیچی همین دیگه فقط مرسی آقای ظریف و تیم حرفه ایش که ثابت کردن اخلاق و سواد و شعور چقدر مهمه حتی تو یه همچین عرصه عظیمی . خسته نباشی مرد بزرگ !



پ . ن  : اول تیتر زده بودم خلاصه خبرها ولی دیدم طبق معمول پرچونگی کردم . اصلا موجز نوشتن هم هنریه که بنده ندارم . 


دوشنبه 11 خرداد 1394
توسط: نوشا

مادر نشدی تا ...

پسرک تا حالا هزار بار موقع جدا شدن از من دم در مهد گریه و بی تابی کرده یا بهم پناه آورده . بارها اومدم بیرون گریه کردم و پریشون شدم ولی امروز که بی صدا رفت بغل مربیش و در سکوت  فقط نگاهم کرد و گوشه های لبش اومد پایین ، بغض کرد و چشماش پر شد ، یه جوری ته دلمو لرزوند که در دم  اشکم چکید پایین . هنوزم از به یاد آوردنش داغون میشم . چه می کنی با دل من بچه ؟
عزیزکم زندگی همه اش جبره . تو رو به زور به این دنیا آوردم و به زور می خوام به هر سختی عادتت بدم که چی ؟ که مرد بشی ! و برای سختی های بیشتر و دردهای بزرگتر آبدیده بشی ! حالم بده بابا . حالم بده از این زندگی .

شنبه 2 خرداد 1394
توسط: نوشا

تو عشق زیبای منی

این چند روز اخیر یعنی از وقتی از سفر برگشتیم احساس می کنم یه دفعه خیلی بزرگتر شده هم حرکاتش هم حرف زدنش . خیلی کلمه ها رو بداهه میگه و بیشتر بهمون جواب میده به نسبت قبل . مثلا عبارتای  مامان بزرگ و بابا بزرگ ( البته بیشتر می شنویم مامان زُگ و بابازُگ )  از جمله ترکیباتیه که تو سفر یه دفعه رو کرد . حتی  محبت کردن و راضی کردن ما رو خیلی ماهرانه تر بروز میده . روی هم رفته خوش اخلاق تر شده ( یا شاید اثر تعطیلات من و کنار هم بودنمونه ) .امروز داشت خرما می خورد  گفت آب آب و چون دهنش پر بود صداش حالت گرفته و بم داشت من خندیدم اداشو درآوردم و اونم خندید بعد چندین بار هی ادای خودشو درآورد و خندید . برای من جالب بود که به این مرحله از درک رسیده .

خلاصه هر چی با دل ما همکاری می کنه و خیلی تدریجی و بی شتاب مراحل رشدشو طی می کنه ولی من همچنان در حیرتم . تو این چند روز هی نیگاش می کنم و میگم ببین پسره  چه بزرگ شده ! وقتی کنارمون غذا می خوره وقتی تو تختش خوابیده وقتی حرف می زنه وقتی بازی می کنه یا بیشتر وقتی حرفای ما رو می فهمه . از همین الانا دلم برای فسقلیاش و اولین هاش تنگ شده .

جمعه 1 خرداد 1394
توسط: نوشا

175 نفر با دست بسته ...

دلم خون شد وقتی خبرو شنیدم . هنوز خون می جوشه تو دلم تو چشمم تا بهشون فکر می کنم یا حرفی می شنوم و می خونم  . تصورش فقط دردناک نیست ویران کننده است . وقتی فکر می کنی چقدر از این 175 تاها بوده و ما این همه سال و روز زندگی کردیم بی هیچ خیالی و این 175 تاها چقدر عزیز و خانواده و دلبند داشتن که سالیانی در برزخ انتظار سوختن و چشم به در دوختن . احساس گناه می کنم از بودنم حتی . می بینی کربلا قصه و افسانه نیست ؟
اصلا حتی دلم نمیاد چیزی بنویسم . هی می نویسم و پاک می کنم . فقط باید از عمق روح و جان با این حجم عظیم درد روبرو شد .

چهارشنبه 30 اردیبهشت 1394
توسط: نوشا

سفرنامه


غروب زیبای انزلی


رفتیم انزلی و برگشتیم نقطه

تا قبل از تولد پسرجان خیلی سفر می رفتیم . تقریبا دو ماه یه بار یه سفر چند روزه می رفتیم . اصولا هم که خیلی بهمون خوش می گذشت ولی نمی دونم چرا هیچ وقت سفرنامه هامو ننوشتم . حیف این قلم شیوا نیست ؟! واقعا حیف ! در طول زمان هم که جزئیات و حس ها فراموش میشه . بعد گفتم خوب از الان بیام شروع کنم قبلیا رو بی خیال شو ولی می بینم بازم نمیشه یا وقت ندارم یا حال . برای همین سفرنامه این دفعه مون تو 4 کلمه خلاصه شد . فعلا این عکس زیبا رو داشته باشین که از غروب انزلی گرفتم . خداییش آدم فکر می کنه اروپاست ولی اگه به پشت صحنه عکس یعنی جایی که بنده ایستادم و شاهد این ویوی زیبا بودم نگاه کنید می بینید ایران که هیچ ، می تونه  افغانستان یا گینه بیسائو باشه حتی .


انزلی .پل غازیان


یعنی مردم بیچاره ما حقشونه رو این لوله بشینن و منظره فرحبخش غروب بندر رو تماشا کنن ! چنین مملکت گردشگرپروری داریم . این پل که به نام پل غازیان هست الان دیگه محل تردد ماشین ها نیست و یه پل جدید کنارش هست پس می شد به عنوان یه مکان ساده گردشگری ازش استفاده کنن . دیگه 4 تا نیمکت گذاشتن که این حرفا رو نداره .